سفارش تبلیغ
صبا

نوشته هایی که دوستشان دارم

چادری که باشی راننده تاکسی در جواب سلامت میگه : سلام خانـــوم

چادری که باشی حتی جنتلمن ترین هاش هم میدونن که

نباید دستشونو دراز کنن و بخوان که بهشون دست بدی!

چادری که باشی یه فروشنده ای هم پیدا میشه که با اکراه بهت بگه :

خانوم این دامنی که انتخاب کردین کوتاهه اگه میخواین بیارم؟؟

بعد تو با خودت بگی لابد فروشنده فکر میکنه من همیشه چادر سَرَمه!!

چادری که باشی سرت بالاست نگاهت پایینه ..

چادری که باشی یه جاهایی ترجیح میدی دیده ها و شنیده هاتو

به روی خودت نیاری

چادری که باشی یه وقتایی زود مورد قضاوت قرار می گیری

یه وقتایی زودبهت برچسبِ [خشک مقدس] میزنن!

چادری که باشی هستن آدمایی که بخوان انتقام تضادشون

با جامعه و نظام رو از تو بگیرن

چادری که باشی خوب میدونی میراث حضرت زهرا (سلام الله علیها) رو سرته؛

پس هروقت کسی مسخرت کرد و دلت شکست اینو هم خوب بدون که

خدا همون لحظه بهت لبخند میزنه و تو گوشت زمزمه میکنه:دلخورنشو خودم نگهدارتم تبسم

...


نوشته شده در جمعه 93/12/22ساعت 7:4 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

دیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز

و به امید نگاهت دل ما مانده هنوز

 

بوسه یک روز به خاک قدمت خواهم زد

لب به امید همان بوسه به پا مانده هنوز

 

فقرا پیش کریمان که معطل  نشوند!

منتظر برسر راه تو گدا مانده هنوز

 

در نبودت زدلم صدق وصفا کم کم رفت

مِهرت اما به دلم، شکر خدا مانده هنوز

 

می شود دیدن روی تو نصیبم، یا،نه؟

دل من بین همین خوف ورجاء مانده هنوز

 

به همان ناله ی بین در و دیوار قسم

مادرت چشم براهت بخدا مانده هنوز

 

دلتان خون شده ،اما چه کنم ،مجبورم!

دختری درعقب قافله جا مانده هنوز

 

هر چه که خواسته ام، داده ای آقا،اما

با شما یک سفر کرب وبلا مانده هنوز

سید مجتبی شجاع

...


نوشته شده در جمعه 93/12/1ساعت 1:44 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند

دسته‌گل غش می کند؛ پروانه پشتک می زند

کفش در می آوری، قالی علامت می دهد

جامه از تن می کنی، آیینه چشمک می زند


هر کسی از ظنّ خود، در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند

میوه‌ها با پای خود تا پیش‌دستی می دوند

آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند


روبه‌رویم می نشینی، جشن برپا می شود

صندلی دف می نوازد؛ میز تنبک می زند!

درد دل‌ها از لبت تا گوشِ من صف می کشند

پیش از آن، چشمت به چشمِ من پیامک می زند!


عشقِ من! این روزها با اینکه درگیرِ تو‌ام

از هم قلبم برای قبل‌ها لک می زند!

زندگی گرچه برای پر زدن می سازدش

عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند!


عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد

گاه سنگین می شود؛ چکّش به میخک می زند

باز هم با بوسه‌ای راه تو را می بندم و

حرف آخر را همین لب‌های کوچک می زند!

غلامرضا طریقی


نوشته شده در یکشنبه 93/11/19ساعت 1:49 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

پابند کفشهای سیاه سفر نشو  

یا دست کم بخاطر من دیرتر برو


دارم نگاه میکنم و حرص میخورم

امشب قشنگ تر شده ای ,بیشتر نشو

 


کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو


موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو

به به مبارک است دل خوش، لباس نو


دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو


هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی که بمانی ولی نرو 

مهدی فرجی

...


نوشته شده در جمعه 93/11/17ساعت 1:45 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر

من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر

 

طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم

از او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریور

 

پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم

می خواستم غافل شوید از حال همدیگر

 

با زیرکی تقلید کردم دست خطش را

یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر

 

او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است

تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر

 

او می نوشت : اینجا هوا شرجی است غم دارد

تغییر می دادم : هوا خوب است در بندر

 

او می نوشت : ای کاش امشب پیش هم بودیم 

تغییر می دادم : که از این عاشقی بگذر

 

باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم

در جوی می انداختم با چشمهایی تر

 

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی

از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر

 

آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد

اما به یک احساس فوق العاده شد منجر

 

آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست

ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

 

دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود ؛

آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر

 

با خنده حل شد آن کدورت های طولانی

این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور

 

شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم

آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر

 

رفتی دوچرخه گوشه ی انباریم پوسید

آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر !

 

شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما

من مرده ام در خویش ...بیدارم نکن مادر

احسان افشاری

...


نوشته شده در دوشنبه 93/11/6ساعت 12:2 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

آخر به من بگو که تو طاقت می آوری؟

تو دل به من ببندی و من دل به دیگری

 

ما تکه های گمشده ی پیکر همیم

آیا رواست بر تن خود این ستمگری؟


آیا رواست چهره بپوشانی از خودت

با این و آن بنا بگذاری به دلبری


زیباترین صنوبر باغی ولی چه سود

بر شانه ی تو لانه ندارد کبوتری


ای بی نیاز کرده کهنسالی ات مرا

از شاخه ی جوان درخت تناوری!


من هیچ وقت از تو گریزی نداشتم

تن داده ام به عاقبتِ گریه آوری


ای کاش تا همیشه بمانی کنار من

ای آنکه با من از خود من آشنا تری


تنها تویی که بر دل من حکم می کنی

جای تو را چگونه ببخشم به دیگری

شیرین خسروی

 

 ...


نوشته شده در سه شنبه 93/10/30ساعت 5:51 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

دلم

مرد می‌خواهد

نابینا !

خط بریل بداند ..

فصل به فصل تنم را بخواند

بازی‌های ادبی‌ام را کشف کند 

دستش را بگیرم

بازو به بازو ..

دنیا را برایش تعریف ‌کنم

چشمش شوم ..

عصایش ..

و تمام زشتی‌ها‌ی جهان را برای او

از قلم بیاندازم.

سارا محمدی

...


نوشته شده در شنبه 93/10/27ساعت 7:4 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود

مزه ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود

 

بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است

حدس اینکه طعم لبهای تو چندم می شود  !

 

روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر

پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود

 

هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال

جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود

 

چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود

 

ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود!

 

دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود

 

وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود

 

وسوسه یعنی تو! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...

جواد منفرد

.


نوشته شده در دوشنبه 93/10/22ساعت 1:8 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

باید تـــــو را همیشه بــــه دقت نگاه کرد

یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد

خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را

وقتــــی کـــــه آفرید چـــه مدت نگاه کرد؟!

هر دو مخدرند کـــه بیچاره می کنند

باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد

هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد

فرقــی نمی کند به چه نیت نگاه کرد

عارف اگر برای تقرب به ذات حق

زاهد اگـــر برای ملامت نگاه کرد

تو بی گمان مقدسی و کور می شود

هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد

شاعر : نمیدونم :(


نوشته شده در پنج شنبه 93/10/11ساعت 3:3 عصر توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

گاه آن کس که درین دیر مکان می خواهد 

یک گنه کار فراریست امان می خواهد


گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد

رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد


قصه ی دست من و موی تو هم طولانیست

وصف آن بیشتر از عمر زمان می خواهد


عاشقی بار کمی نیست کمر می شکند

خود کشی کار کمی نیست توان می خواهد


چشم من گاه در آیینه تو را می بیند

هر که هر چیز که گم کرده همان می خواهد


این که هر کار کنم باز کمت دارم را

عقل پنهان شده و قلب عیان می خواهد


بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم

کار سختیست ولی قلب چنان می خواهد

 آرش شهیرپور

...


نوشته شده در یکشنبه 93/6/23ساعت 11:22 صبح توسط سادات بــــانو نظرات ( ) |

<      1   2   3   4      >
Design By : Pars Skin